احتمالا این وبم دیگه به روز نخواهد شد
هرکی دوست داشت بیاد اون وبم بگه بلینکمش
http://gole-mordabam.blogfa.com/
بچه بیایید به این وبم
منتظرتونما
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 12:11 توسط نیلوفـــــر
یه دنیا شرمندم
به خاطر این ۳ ماه که نبودم
اول که خورد به امتحانای دانشگام بدشم که اسباب کشی داشتیم
خدایی ستم این جا به جا شدن خلاصه اینترنتم که تعطیل بود
ولیییییییییییییییییییییییییییییییییییی
من اومدم که جبران کنم
ولی دم تکتکتون گرم ۳۰۰ تا نظر دارم!!!!!! خودم خیلی تعجب کردم
مرسی واقعا
از امروز میام جواب تکتکتون و میدم
دوستون دارم
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 16:0 توسط نیلوفـــــر
که با هم کردن و ماست مالی کنه
ولی خوی امیر خیلی شاکی بود از دستش
برای همینم وقتی ناصر رفت که باهاش دست بده باعصبانیت دستشو کنار زد![]()
ناصرم خیلی دیگه اصرار نکرد و رفت که یه دفعه امیر بلند شد و دستشو انداخت
رو گردن ناصر
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 18:16 توسط نیلوفـــــر
الان که دارم این و براتون مینویسم شب چهار شنبه سوریه
شیطنت نکنید
بچه ها من دارم میرم مسافرت
دیگه نیستم که براتون پیام بذارم![]()
پس پیشا پیش هم عید و و هم تولد شهرام عزیزم و تبریک میگم هم برای شما و هم برای
شهرام آرزوی بهترین هارو دارم
ترو خدا سر سفره هفت سین حواستون به همه باشه
برا همه دعا کنین
راستی پایان این پست جشن تولد شهرامه![]()
من برای این پست نرسیدم کسی رو خبرم کنم پیشا پیش معذرت میخوام![]()
نظر یادتون نره وقتی برگشتم میخوام کلی نظر اینجا باشه ها![]()
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 19:33 توسط نیلوفـــــر
فردا صبح ناصر زودتر از همه از خواب بیدار شد
آخه میخواست بره نگارو ببینه
با دل دلا پاشود رفت در خونشون
اما سر کوچه خشکش زد...........................
پاهاش یاریش نمیکرد که گاز ماشین و فشار بده و بره جلو دم در خونه نگار
اینا یه مرد غریبه رو دید که داشت با نگار و مادرش صحبت میکرد
اون پسره
خواستگاره نگار بود
وقتی اون با نگار اینا خدا حافظی کرد ناصرم گوله کرد دنبالش
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 19:19 توسط نیلوفـــــر
ههههه خارجکی سلام کردمبعد از اینکه ناصر و کامران کلی با اون غول بیابونی ها درگیر شدن
۳ نفر بودن همه
هیکل................................ بی خیالش قابل وصف نیست![]()
بیچاره ها چقدر کتک خوردن بازم دم ناصر گرم ۵ تا میخورد یکی میزد
ولی
کامران همش کتک خورد![]()
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 19:4 توسط نیلوفـــــر
بعد از اینکه ناصر بچه هارو از هم جدا کرد و نذاشت دعوا کنن
خلاصه یه
جورایی صلح بر قرار کردهمون پرچم سفید و این حرفا
همه رفتن تو
حیاط
ولی هیچ کدومشون دل و دماغه حرف زدن و نداشتن
یه جورایی فاز
غم حاکم بوده
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 8:28 توسط نیلوفـــــر
بعد از اینکه ناصر زنگ زد و حال بابک گرفت
با امیر و رامین رفتن تو جنگل تا اون
جنسارو خاک کنن
با کلی ترس و لرز بالاخره
خاکش کردن و از جنگل اومدن بیرون و برگشتن سمت ویلا
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 8:17 توسط نیلوفـــــر
بروبچ آپ این دفعه فقط عکسه
شهرام جونه![]()
عکسارو براتون تو ادامه مطلب میزارم
راستی من واسه ایم آپ هیچ کس و خبر
نکردم
چون درس دارم
نمیرسم همه رو خبرکنم. واقعا ببخشید
ولی وجدانن هرکی این آپ رو میبینه برای این بنده حقیر هم نظر بذاره![]()
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 10:13 توسط نیلوفـــــر
یه چند ساعتی به امیر و رامین گفت که زنگ بزنید خونه هاتون و بگید امروز
فردا بر میگردین
با هم قرار گذاشتن که فردا برن دم بیمارستان و ببینن حال
اون زن و شوهر چطوره
راستی یادم رفت بگم اون زن و شوهر و بردن همون
بیمارستانی که نیما بستری بود
چون ناصر و امیر و دیده بودن ناصر به رامین
گفت که بره تو ببینه چه خبره![]()
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 14:16 توسط نیلوفـــــر






